لحن تندتر می شود، مأموران ندا را به زیرزمینی می برند. با صدای آهسته می گوید: «هیچ وقت در زندگیم اینقدر سرم داد نزده بودند.» باید به دستشویی برود اما به خود جرأت نمی دهد از آنها خواهش کند. مأموران دوباره می آیند و آنقدر به او نزدیک می شوند که ندا فکر می کند حالاست که به او تجاوز کنند. « فکر کردم زنده از آنجا خارج نمی شوم.»









دیدگاه



















