اریک لیبو / اکسپرس / 21/02/2008
شما اولین طرح های پرسپولیس را به یاد دارید. در آن زمان در چه وضعیت روحی قرار داشتید؟
در سال 1997، از یک مدرسه هنر در استراسبورگ بیرون آمده بودم. من در پاریس بودم و جایی در آتلیه "د ووژ"(des Vosges) که جوآن سفار (JoannSfar)، امیل بروو(EmileBravo) و کریستف بلن (Christophe Blain) در آن کار می کردند، پیدا کرده بودم. بدبختانه پروژه کتاب های کودکم پیش نمی رفت. به شدت افسرده بودم، تا جایی که قصد داشتم دیگر کار مصور سازی نکنم. تصمیم گرفته بودم شغلم را عوض کنم و کارآگاه خصوصی شوم. یک دوره کارآموزی در یک آژانس گذراندم و وقتی فهمیدم این کار تقریبا فقط رسیدگی به پرونده خیانت های زن و شوهرهاست ادامه ندادم.بعدخواستم شکارچی آدم بشوم. ولی با جایزه بگیر اشتباهش گرفته بودم، چون آن روزها در کاناپه لم می دادم و سریال مرد سه میلیارد دلاری تماشا می کردم.
بعد رفتم سراغ فروش پوست درخیابان "شانزه لیزه" ولی نمی توانستم فرق بین پوست خوب و بقیه شان را تشخیص بدهم.از آن طرف دوستان آتلیه تشویقم می کردند که نقاشی کنم و من شروع کردم به خلق داستانی که در ایران می گذشت و دیدگاه های غلطی که درباره ایران وجود داشت.چیزهایی که درباره ایران می شنیدم خیلی بد بود، هرچند می دانستم همه شان دروغ نیستند.
می خواستم دیدگاهی متفاوت را به تصویر بکشم، آن روی دیگر حقیقت را. من نه جامعه شناسم و نه مورخ و برای این که بیانیه سیاسی ندهم تنها یک راه باقی می ماند: از خود گفتن. منی که می خواستم تصویر ساز شوم، خودم را غرق کاری طولانی و توام با وسواس کردم. یک سری چهار جلدی به تعداد دوره های مهم زندگیم: انقلاب، جنگ، مهاجرت، بازگشت.
موفقیت به نظرتان عادی آمد؟
معلوم است که نه، ولی از آن کمی فاصله داشتم. وقتی که جلد اول کتاب (پرسپولیس) منتشر شد جایزه ای گرفتم، مطبوعات از آن نوشتند و مردم هم از آن استقبال کردند. برای همین بر خودم ممنوع کردم که بعد از آن در دام توافقی خاموش بیفتم تا مردم بیشتر از من خوششان بیاید. وقتی که یک پروژه را شروع می کنم خیلی خوشحالم. انگار در یک حباب زندگی می کنم و تمامی اتفاقات بیرون محو می شوند.
سعی می کنم هر کاری از دستم بر می آید در کارم انجام بدهم. برای همین داستان را به فرانسه نوشتم، چون استفاده از یک زبان، روشی خاص برای اندیشیدن است و من می خواستم خودم را طرف خواننده فرانسوی قرار دهم تا همه چیز قابل فهم باشد. وقتی موفقیت از راه رسید سی ساله بودم و همان موقع می دانستم کار یعنی چه. چیزی که نمی گذارد آدم گًنده دماغ شود. فکر می کنم قبل ترها قابلیت گنده دماغ شدن را داشتم.
هنر شما در چیست؟
نمی دانم... گمان کنم داستان گفتن.همین طورخوب نقاشی کردن، حتی اگر خیلی ها جور دیگری فکر کنند.
واقعا؟
اعتقادی وجود دارد که سالهاست پابرجاست: نقاشی کردن مساوی است با "رامبراند". کاری که او می کرد مطمئنا معرکه بوده، ولی هنر قرن بیستم نشان داده که طراحی صرفا باز تولید طبیعت نیست. بلکه تفسیر مجدد آن است.
شما پرسپولیس را ساختید تا حقیقت ایران را بسازید. چه می خواستید بگویید؟
وقتی از ایران حرف زده می شود، مخصوصا این روزها، هدف فقط خلاصه کردن این کشور در متعصب ها و اسلام گرایان است. با این بحث تمام جنبه های انسانی این مردم حذف می شود و این مردم تبدیل می شوند به مفاهیمی مبهم. قطعنامه ای در سازمان ملل خواستار آن است که دانشجویان ایرانی به تحصیلات علمی ای دسترسی نداشته باشند که به آنها یاد می دهد بمب بسازند. نتیجه: در هلند این دانشجویان از کلاس هایشان اخراج شده اند. با چنین توجیهاتی حتی نباید جمع و تفریق به بچه ها یاد داد.من می خواستم بگویم که در ایران نوجوانانی هستند که دوست دارند موزیک راک گوش کنند و عاشق می شوند.اگر خوشبختی وجود نداشت، بدبختی مطلق هم وجود نداشت.همه ایرانی ها که دیوانگان خدا نیستند.این تقسیم بندی جهان همیشه به نظر من احمقانه می آمد. نقطه مشترک میان من و یک ایرانی متعصب چیست؟ نقطه مشترکی وجود ندارد.نقطه مشترک میان یک کاتولیک متعصب فرانسوی و شما چیست؟ هیچ. برای اکثریت مردم ایران یا شهرزاد قصه گوست یا تروریست. میان این دو هیچ چیزی وجود ندارد.اما این طور نیست. و خوب این همان چیزی است که می خواستم نشان بدهم.
آیا مهاجرت باعث شد که متوجه این سوء تعبیر نسبت به کشورتان شوید؟
مهاجرت شما را در جایگاه خاصی قرار می دهد: در بیرون. حالا می خواهد در کشور خودتان باشید یا کشور دیگری. چیزی که تجربه کردن آن دشوار است. یا از آن رنج می بریم یا برای پیشرفت استفاده می کنیم. من دومین راه حل را انتخاب کردم. کاملا متوجه هستم که موقعیت من خاص بود. من از خانواده ای از طبقه متوسط می آیم که توانایی فرستادن من به خارج از کشور برای درس خواندن را داشت.مطمئنا این قضیه برای همه صادق نیست.
شما از اثر منفی بحثتان نمی ترسیدید، یعنی خواست شما برای ایجاد تعادل در دیدگاه ها ممکن بود سبب شود که مردم شما را حامی حکومت ایران بدانند؟
نه، به نظر خودم همیشه بسیار واضح حرف هایم را زده ام. ولی من فکرهای سیاه و سفید را پس می زنم. مسائل پیچیده تر از این حرف ها هستند.من مردم را مقابل موقعیت ها قرار می دهم، در حالی که سعی می کنم این موقعیت ها تا جای ممکن مرتبط باشند. بعد با خودشان است که چگونه فکر کنند. مثلا، شما به اسکندر بزرگ می گویید الکساندر فلان فلان شده، در کشور ما اوست که شهر پرسپولیس را به آتش می کشد. مثالی دیگر. برای مجبور کردن سربازان ایرانی به دویدن روی میدان های مین، ارتش به آنها کلید بهشت وعده می داد.برای تشویق سربازان با ریشه اسپانیایی به عضویت در نیروهای امریکایی برای رفتن به جنگ عراق، دولت واشینگتن به خانواده هایشان قول گرین کارت می داد. فکر نمی کنید که برای آنها گرین کارت که اجازه کار کردن قانونی در خاک امریکا را می دهد شبیه کلید بهشت است؟ دنیا را به مانند کلی تشکیل یافته از موقعیت های خاص ببینیم و با تعصب بجنگیم. تعصب ساختن جامعه ای است که صرفا با احساسات کنترل می شود. کار هنری آن گونه که من منظورم است، سوال طرح می کند. هر کسی برای فهمیدن موقعیت باید خود تلاش ذهنی و تامل کند.من به اصالت آموزش و فرهنگ معتقدم. آموزش همیشه سبب نمی شود که آدم ها بی نهایت باهوش شوند، ولی مطمئنا باهوش ترشان می کند. من در ایران به دنیا آمده ام، در اتریش زندگی کرده ام، همسرم سوئدی است، در فرانسه کار می کنم، الان هم در ایالات متحد مشغول سفر برای نمایش فیلمم هستم. من آن قدر سفر کرده ام که بفهمم همه جا و همیشه همان داستان واحد را منتها به گونه های متفاوت تعریف می کنند. تمامی دیدگاه ها صحیح اند و هیچ کدامشان هم صحیح نیست.چگونه می توان مطمئن بود؟
نمی توانیم که بین این دو قرار بگیریم و بر اعتقاداتمان تاکید نکنیم!
به هر صورت، من معتقدم که نباید این گونه بود. من در کشوری بزرگ شدم که در آن امریکا مظهر شر بود.من به امریکا رفتم تا هزار دلیل برای نفرت از احمق های امریکایی پیدا کنم. نتیجه: آدم های دوست داشتنی، مهمان نواز و مهربان. بعضی هاشان هم کمتر. من ترجیح می دهم اعتقاداتم سیال باشند نه این که وقتی اعتقاداتم خرد شدند شرمنده بشوم.
با این همه ارزش هایی وجود دارند که باید تا انتها ازآنها دفاع کرد!
مطمئنا. آموزش، تساوی میان زن و مرد،آزادی بیان: اینها مسائلی هستند که من تا آخرین نفسم ازآنها دفاع خواهم کرد. ولی از همه بالاتر من علیه پیش داوری ها می جنگم. برای من سخت است که درباره یک مساله اظهار نظر قطعی بکنم. مثلا حجاب.خیلی ها از من خواسته اند که موضع گیری کنم.من در ایران روسری به سر می کردم، دوست اش ندارم و برای همین از من انتظار می رود که همه محجبه ها را محکوم کنم. متاسفم، ولی برای من غیر ممکن است که چیزی را بر کسی ممنوع کنم.باید در ابتدا از خود بپرسیم چرا در فرانسه، دختران جوان حجاب بر سر می کنند، در حالی که مادرانشان نه. در دوران جنگ، زنی را ملاقات کردم که به من می گفت مشکل خود او در ایران بیکاری بود و نه حجاب. برای همین تصمیم گرفتم که دهنم را ببندم. بهتر است از متخصصان CNRS بخواهیم که نظرشان را بگویند. من هشت سال است که به ایران بازنگشته ام. وقتی از آن حرف می زنم کاملا حضور نوستالژی و غم در حرفهایم را احساس می کنم.
از بازگشتن به ایران دست کشیده اید؟
من آن چیزی را که باید می گفتم گفتم. وعواقبش را می دانستم. ولی به خودم اجازه¬ شکوه و شکایت نمی دهم. بدیهی است که رنج می کشم. بخشی از زندگی من هست که نمی توانم با هیچ کس قسمتش کنم.من هیچ خاطره مشترکی با آدم هایی که در فرانسه می بینم ندارم.من به کشوری وارد شدم که در آن به موفقیت دست یافتم.اگر من شکایت بکنم آنهایی که شانس کمتری داشتند چه باید بکنند؟ وظیفه من درستکار ماندن به احترام همین آدم هاست. مساله وقار است. رنج من به هیچ کس جز من ربط ندارد.
نظر پدر و مادرتان درباره موفقیت شما چیست ؟
پدر و مادرم بسیار خوددار هستند. لبخندهای کوچکشان را می بینم.هیچ وقت در این باره با من حرف نمی زنند و همین طوری هم خیلی خوب است.
کتابها، فیلم، پیشرفت بین المللی، سزار، اسکار... صفحه پرسپولیس به زودی ورق خواهد خورد. فکر می کنید چگونه با آن روز روبرو خواهید شد؟
دوره ای به پایان می رسد و دوره ای دیگر شروع خواهد شد. در این هشت سال من به کارهای دیگری هم پرداختم، مثل مرغ و آلو که به نظر خودم بهترین کتابم است. می خواهم نسخه سینمایی اش را بسازم. بعد از این که دور دنیا را سفر کردم خیلی دلم می خواهد کتاب دیگری بنویسم، مثل ادبیات جدید فارسی. من از دوباره شروع کردن نمی ترسم. مهم آن است که بتوان کار کرد. من می دانم که چه قدر خوش شانس هستم... اجازه هست پنج دقیقه ای پر ادعا باشم؟ خواهش می کنم.
وقتی که صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز را خواندم، تمامی شخصیت ها را نقاشی کردم و برای فهمیدن داستان یک شجره نامه کشیدم. همین باعث شد بخواهم قصه ای با همان حال و هوا با تصویر تعریف کنم که در ایران می گذرد. نتیجه کار مطمئنا به خوبی رمان مارکز نمی شود،ولی من تلاش خواهم کرد که هر چه بیشتر به آن نزدیک شوم.
شما با فیلم به همه جهان سفر کرده اید. عجیب ترین واکنش هایی که دیدید چه بوده؟
یک زن ایرانی در فرانسه به من گفت:"از وقتی که فیلم در آمده، من این جا کمتر احساس خارجی بودن می کنم." این جمله مرا شدیدا تحت تاثیر قرار داد. در ایران DVD قاچاق فیلم در بازاری می چرخد که من برای خریدن فیلم های ممنوع سراغش می رفتم. این برایم بسیار جالب است. نمی توانید باور کنید که چه شنیدم! این هم دو تا داستان امریکایی. من در سیاتل بودم که خانمی که مقاله روزنامه را خوانده بود به من تلفن کرد. گفت:"من عکستان را دیدم. می توانم بگویم که حتی بدکی هم نیستید." من جواب دادم:"این "حتی" دیگر چه بود؟" یک ذره من و من کرد و گفت:"من فکر نمی کردم زن های ایرانی این شکلی باشند". "فکر می کردید ما شبیه میمون باشیم؟" یک ثانیه شک و تردید، بعد :"مم... راستش بله." یک بار دیگر در سالت لیک سیتی، شهر مورمون ها بودم. خانمی با من حرف می زد و می خواست بداند کجایی هستم. برای این که چند ساعت وقتمان تلف نشود ، جواب دادم که از فرانسه می آیم. بعد، قسم می خورم که راست می گویم، گفت: "شما می توانید ماه را از فرانسه ببینید؟" چند ثانیه ای طول کشید که فهمیدم اگر بگویم آره، باید برایش تئوری گالیله را توضیح بدهم. برای همین گفتم نه. صورتش روشن شد و خیلی مغرور جواب داد: "می دانستم. فقط از امریکا می شود ماه را دید." این داستان ها استحقاق به تصویر کشیده شدن را دارند، مگر نه؟■
مرجان ساتراپی:
22 نوامبر 1969 تولد در رشت (ایران)
1982ترک ایران به مقصد اتریش و تحصیل در این کشور
1986 بازگشت به ایران
1994 اقامت در فرانسه
2000 چاپ اولین جلد پرسپولیس
2004 مرغ و آلو
2007جایزه هیات داوران فستیوال کن برای فیلم پرسپولیس
2008برنده دو جایزه سزار، کاندیدا در بخش فیلم اول. کاندیدای اسکار در بخش فیلم انیمیشن
به اشتراک بگذارید