عمرو حمزاوی / الحيات / 13/03/2008
من چگونه می توانم بعنوان فردی که تخصصی در امور لبنان ندارم و بعنوان یک پژوهشگر که همواره نگرانی از اعلام پیش بینی ها را فرا گرفته است سمت وسوی ساختار تحولات بحرانی را پیش بینی کند که ریشه دار شده وشاخ وبرگ زیادی یافته است.یا آنکه از پارامترهای تاثیر گذاری در صحنه لبنان یا منطقه استفاده کرده و از آن بعنوان پایه ای جهت اعلام افزایش یا کاهش خشونت سود ببرم.از اینرو من سکوت اختیار کردم، با این وجود این سئوال مرا برانگیخت تا مطالعه مفصلی در اخبار رسیده ومقالات ونظرات منتشر شده در روزنامه های عربی چه نسخ چاپی وچه الکترونیکی آن در رابطه با لبنان و بقیه کشورهای منطقه خاورمیانه داشته باشم و از مطالعه صحنه های رویارویی منطقه ای به سه نکته اصلی زیر دست یافتم.
1.تعداد نه چندان کمی از نویسندگان وتحلیلگران عرب باوری فراتر از چارچوب عقلانی آن در رابطه با وجود ارتباط بین پرونده های مختلف موجود در خاور میانه ومسایل و رویارویی های آن دارند وحتی حوادث روزمره صحنه های مختلف وصحنه لبنان و آنچه که به شکل برجسته ای در رسانه ها به آن پرداخته می شود بی ارتباط با یکدیگر نمی دانند.
در این رابطه برای مثال بین رویارویی آمریکایی ـ ایرانی در عراق و منطقه خلیج فارس، تحولات پرونده هسته ای ایران، اعمال تحریم ها توسط شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی و عملیات نظامی اسرائیل در غزه ارتباط تنگاتنگی می بینند و آنرا در یک روند و سیاق مشترک قرار می دهند بدون آنکه ساختار بندی خاصی بین آنها و متغیرهای دیگری همچون توقف گفتگوی طیف های مختلف لبنانی در رابطه با انتخاب رئیس جمهور جدید، شکست دبیر کل اتحادیه عرب در نزدیک کردن نظرات متضاد آنها به رغم سفرهای مکرری که به بیروت ودمشق داشت، افزایش تنش بین عربستان وسوریه، ترور عماد مغنیه و انتظار پاسخ حزب الله به آن،اعزام ناو آمریکایی کول به نزدیکی سواحل لبنان، تخلیه شهروندان عربستانی توسط دولت این کشور از لبنان به وجود آورند.
تا بدین شکل خوانش ها وتحلیل های استراتژیک در ظاهر پیچیده و چند بعدی ایجاد شده اما در باطن بیانگر نادیده گرفته شدن وخلاصه شدن بسیاری از مسایل ومطرح شدن فرضیه های اشتباه را تبیین کند.
2.منبع اصلی این خلاصه سازی ها ارتباط دادن هر آنچه که امروز در لبنان رخ می داهد به نقطه رویارویی فعلی روابط آمریکایی ـ ایرانی است و تلاش هر یک از دو طرف برای استفاده از شبکه های هم پیمان خود در میان طرف های لبنانی و نقش آفرینان منطقه ای جهت شکستن اراده طرف مقابل و تهدید منافعش ارتباط داده می شود. مشکل اینجاست بنا نهادن نظریه ها از زیر بنای رویارویی آمریکایی ـ ایرانی باعث به وجود آمدن تقسیری بسیار ناقص از نقش آفرینی گروه 14 و8 مارس شده و سیاست های کشورهایی همچون عربستان و سوریه را که همواره در راستای اولویت های واشینگتن تا تهران قرار می گیرند را نیز در سطوحی پایین تر از کنش های مستقلانه و برنامه ریزی استراتژیک بلند مدت قرار می دهد.
درست است که هماهنگی وهمکاری بین ایالات متحده، 14 مارس وعربستان در رابطه با لبنان وجود دارد، اما این تصور که همه این توافقات وهماهنگی ها در چارچوب منافع قطب اعظم و توانایی اش در پیش بردن هم پیمانی کمی دور از حقیقت است.
به هر شکل گرچه گروه 14 مارس سیاست های آمریکایی را پشتیبان واهرم بسیار مناسبی برای خود جهت برخورد با نقش سوریه می بینند اما فعالیت عربستان در چارچوب رویکرد بیدارگرانه جدیدی در سیاست های خارجی اش نشان می دهد که ریاض به دنبال ترتیب اوضاع لبنان و منطقه بعد از فوران های صورت گرفته سال های گذشته اش است،اهدافی که شاید به اهداف واشینگتن نزدیک شده وگاها هم از آن دور می گردد.
این تحلیل در رابطه با ارتباطات ایران ـ سوریه ـ حزب الله هم صدق می کند و به هر شکل نباید آنرا در چارچوب طرف سلطه گر و طرف دنباله رو خلاصه کرد.
جمهوری اسلامی ایران از روابط هم پیمانی اش با دمشق استفاده های شگرفی کرد ،هم پیمانی که موفق شد از دهه هشتاد قرن گذشته میلادی ایران را از انزوای منطقه ای خارج کرد وبه آن عمق استراتژیک حیاتی وجایگاه پرقدرتی را برای گسترش روابط ایدئولوژیک، نظامی ، سازمانی ومالی با حزب الله بخشید.
سوریه هم در مقابل از این هم پیمانی برای توسعه و فراخ کردن صحنه های فعالیت خارجی خود بخصوص در منطقه خلیج فارس و افزایش سلطه اش بر لبنان سود برد.
در رابطه با حزب الله هم باید گفت به رغم تکیه بسیار عظیمش به تهران وسوریه، اما به طور حتم نوعی استقلال در تصمیم گیری را همواره برای خود حفظ کرد، این ویژگی به وی کمک شایانی در افزایش نفوذ خود در ساختار روزمره سیاسی لبنان کرد تا این حزب بتواند ساختار حاکمیتی خاص به خود در داخل دولت ضعیف (لبنان) ایجاد کرده و از سوی دیگر در مقابل ماشین جنگی اسرائیل هم به موفقیت های قابل توجهی برسد.
از اینرو ما در مقابل یک تعدد حقیقی اراده های نقش آفرینی در صحنه لبنان قرار داریم که البته شبکه های هم پیمانی تاثیر گذار تا حدود خاصی بر برآیند آن نیرو وارد می کنند اما این شبکه ها نمی توانند و قادر به قبضه کردن کامل آن نیستند و توانایی کافی برای جلوگیری از متبلور شدن اختلافات متوالی بین نقش آفرینان اصلی هر یک ازشبکه های را در چارچوب انگیزه ها، منافع وسیاست ها ندارند.
3. ظاهرا مبالغه گویی در محوری بودن رویارویی آمریکایی ـ ایرانی به دلیل قدرت گرفتن برخی از فرضیه های غیر دقیق در مورد میزان توانمندی و چالش های در نزدیک شدن سیاست های دو کشور است.
ماجراجویی های دولت بوش و شتابش به سوی استفاده مستقیم و گسترده ای اهرم نظامی در چارچوب سیاست ها و منافع واشینگتن در خاور میانه باعث بروز بحرانی حقیقی برای آن شده است که مهمترین بازتاب های آن عقب گرد شدید توان قطب اعظم در پایان دادن، مدیریت یا مهار جدال های منطقه در راستای منافع خویش و تحقق اهدافش بدون فرسایش توانمندی خود شده است، در حالیکه این عناصر با همدیگر محور و خمیر مایه اعمال قدرت را تشکیل می دهند.
امروز سیاست های آمریکا به دلیل قید و بندهای ایجاد شده گاهی از موضع کنش به واکنش تغییر موضع داده است و این مساله بخصوص در چارچوب تضادش با ایران کاملا مشهود است، ایرانی که صحنه های متنوعی را برای حضور و فعالیت های دیپلماتیک خود برگزیده است، صحنه هایی که ازهم پیمانان عرب آمریکا آغاز می شود، آنانی که متوجه شده اند اعتماد مطلق به واشینگتن منافع حیاتی آنها را تهدید کرده و ممکن است رسیدن راهنمایی های واضحی از سوی این کشور دیر زمانی به طول انجامد.
بله درست است که ایالات متحده حضور نظامی بی سابقه ای در خاور میانه دارد و نظامیانش اکنون در نزدیکی نظامیان اکثر کشورهای خلیج فارس و خاور دور مستقر شده اند، ناوها و ناوچه هایش در دریاهای منطقه با آزادی بی سابقه ای تردد می کنند، اما تمامی این امتیازات نتوانست باعث تحقق اهداف آمریکا در عراق، خلیج فارس، لبنان یا فلسطین شود.
در مقابل جمهوری اسلامی، که البته هیچ شک وشبهه ای در اینکه این کشور بزرگترین برنده ماجراجویی بوش در مرزهای شرقی وغربی اش است، وجود ندارد، موفق شد طرح منطقه ای برای توسعه مساحت نفوذ خود از طریق شبکه ای از هم پیمانی ها با طرف های مختلف عربی ایجاد کند.
با این وجود نه تنها مساله انزوایش که از سال 1979 آغاز شد کاهش نیافت بلکه بحرانش به دلیل پیامدهای پرونده هسته ای عمق تر هم شد. از اینرو دولت فعلی آمریکا و شایده دولت آینده (به رهبری مک کین) محاصره ومنقبض کردن ایران را در راس اهداف خود قرار خواهد داد، و در این چارچوب تلاش های زیادی درمیان تعداد بیشتری از کشورها منطقه برای ایجاد شک وتردید در مورد اهداف اصلی برنامه های ایران صورت خواهد گرفت تا آمادگی تقریبا طبیعی برای جبهه بندی علیه ایران شکل گیرد.
این اهرم ها قید و بندهایی را بر توانایی کنش ایرانی ایجاد کرده وبخصوص در زمان های تاثیر گذاری قطب ها بر یکدیگر آنرا به موضع مخالفت وبه چالش کشاندن خواهد برد تا شکل دهی به جایگزین هایی برای آن.
از اینرو ما اکنون در مقابل ساختار خاور میانه ای قرار نداریم که دو قدرت مطلق بر آن تسلط یافته اند، بلکه در برابر مخلوطی از فعل وانفعالاتی هستیم که در کنار یک قطب اعظم بحران زده وقدرت منطقه ای دست وپا بسته، طرف های عربی وغیری عربی دیگری هم مستقل از آنها حضور دارند و نقش ها و رویکردهای مختلفی را با این دو دنبال می کنند.■
عمرو حمزاوی / الحيات / 13/03/2008
به اشتراک بگذارید