RSS

ایران در جهان ۶٧

وبلاگ ها در ایران؛بیشتر درمان تا روزنامه نگاری

یاسمین تیفنسی / زود دویچه تسایتونگ(آلمان) / 02/05/2008

ایده وبلاگ نویسی کم و بیش به نحو اتوماتیک به ایران رسیده است.هزاران وبلاگ در ایران وجود دارد.جوانان آرزوها، بیم ها و نیازهای خود که به سادگی نمی توان آن ها را به دیگران گفت، در قالب این دفترچه خاطرات روزانه با یکدیگر در میان می گذارند.

وبلاگستان فارسی تحت نظارت مراجع رسمی قرار دارد.زمانی که من وبلاگ نویسی را شروع کردم می دانستم که مطمئنا این مساله چندان برای آنان جالب نخواهد بود که کسی از خارج بیاید، بنشیند و شروع کند به نوشتن درباره ایران.اما من می خواستم هر طور شده احساس خودم در مورد ایران و زندگی در آن جا را با مردم آلمان در میان بگذارم.

در اوایل کار به طرز وحشتناکی می ترسیدم که مبادا مسئولین متوجه من شوند اما در همان حال از این که برای اولین بار در زندگی به کاری مشغول بودم که واقعا می خواستم انجام بدهم، احساس آزادی بی سابقه ای می کردم. از ابتدای کار این مساله برای من مطرح بود که زندگی روزمره ایرانی ها را شرح بدهم.تشریح جزئیات زندگی روزمره خیلی دقیق تر از اطلاعاتی در مورد بمب اتم می تواند پرده از احساس و روحیه واقعی جوانان ایرانی بردارد. در جایی که من هرروز باید مسائلی از این قبیل را سبک سنگین کنم که مثلا چه لباسی را می توانم بپوشم تا به مشکلی برنخورم یا به کجاها می توانم بروم بدون این که مشکلی برایم پیش بیاید، یا در حالی که برای پیدا کردن یک شامپوی خوب باید یک ساعت تمام توی شهر بچرخم، در این شرایط بمب اتم برایم موضوع چندان جذابی نیست. به تدریج ترسم از کشف شدن توسط مسئولین هم از بین رفت و وبلاگ نویسی به فعالیتی کاملا طبیعی برایم تبدیل شد.در این میان وبلاگ من در آلمان هم شناخته شده بود و من از این که تعداد زیادی از مردم به وبلاگم علاقمندند،خوشحال بودم.

درست در زمانی که تازه به شرایط خو کرده بودم، کار می کردم، در زندگی روزمره خوشبخت بودم و تازه احساس امنیت پیدا کرده بودم، چیزی که اصلا احتمالش را نمی دادم اتفاق افتاد.وبلاگم هک شد و یادداشت های وبلاگی ام طور دیگری نوشته می شد.ناگهان مطالب و اظهاراتی در انتقاد از رژیم در وبلاگ www.jasmintiefensee.de ظاهر شد.

این که چه کسی این کار را کرد و چرا این اتفاق افتاد،من نمی دانم،اما می دانم که در آن موقع مرگ را از نزدیک احساس می کردم.گمان می کردم هر آن امکان دارد پلیس به خانه ام هجوم بیاورد و مرا با خود ببرد.سرگذشت وحشتناک وبلاگ نویسانی که در خانه دستگیر شده و دیگر پیدا نشده اند را به خاطر آوردم.قبل از همه به یاد گروه وبلاگ نویسان کاپوچینو دات کام که خودم شخصا آنهایی شان که در زندان نیستند را می شناسم، افتادم.آنها در مورد همه چیز می نوشتند، در مورد هر چیزی که فکر آنها را به خود مشغول می کرد از جامعه و سیاست گرفته تا زندگی خصوصی شان.

کاپوچینو به سرعت به محبوبیت رسید اما پس از مدتی نیمی از دانشجویانی که در آن مطلب می نوشتند دستگیر شدند.نیم دیگر هم به خارج رفتند.فقط دو نفر از آن ها هنوز در ایران هستند که آن ها هم گه گاه تحت نظارت قرار دارند.

در مورد این که چرا فقط نیمی از این افراد دستگیر شدند یا این که دلیل دستگیری آن ها دقیقا چه بوده است،هرگز توضیحی داده نشد و حتی دانشجویانی که تا امروز در بازداشت به سر می برند نیز هرگز محاکمه قضایی رسمی نداشته اند.

ترس من مدام بیشتر و بیشتر می شد.آن جا بود که برای اولین بار درعمرم متوجه شدم زندگی در کشوری دیگر با تلقیات حقوقی متفاوت، چه طعمی دارد.

من قادر به انجام هیچ کاری نبودم این بود که به مقامات آلمانی در ایران مراجعه کردم.در آن جا به من گفتند که وبلاگم را می شناسند و برایش ارزش و اهمیت قائلند اما در این مورد بخصوص کمکی نمی توانند بکنند چون وبلاگ ها مشمول قانون آزادی مطبوعات نیستند.

از ترس فلج شده بودم.در کشوری که در آن جایی را نمی شناسی و از امورش سر رشته ای نداری و حتی یک نفر را نیز نداری که بتوانی به او اعتماد کنی، چه کار می شد کرد؟تصمیم گرفتم وبلاگم را از شبکه خارج کنم، تصمیمی که الان به اشتباه بودنش پی برده ام.اما چه کار می توانستم بکنم، حسابی ترسیده بودم.

گاهی مواقع حسرت می خورم و با خودم می گویم چه می شد اگر وبلاگم همچنان فعال بود. من تنها می خواهم یک چهره دیگر از ایران را نشان بدهم،چهره ای که احساس رضایت خاطر به من می دهد.مهم نیست که وضعیت سیاسی ایران چقدر پیچیده است،اما من نمی خواهم این کشور را ترک کنم.

شاید صمیمیت و گرمی ایرانی ها و شاید هم افراط های آنهاست که من و بقیه جوانان آلمانی این جا را به این کشور علاقمند کرده و باعث شده از آن خوشمان بیاید.

با این حال اما گاهی از خودم سوال می کنم که اصلا چرا من در این جا هستم؟اغلب احساس می کنم که دیگر نمی توانم نفس بکشم.همواره پلیس انسان را از حضور در اماکن معینی منع می کند تنها به این دلیل که جوان هستی.همیشه با زن ها به طرز احمقانه ای سر دعوا دارند که چرا لباس سیاه نپوشیده اند.هر وقت من با دوستانم در خیابان می خندیم ما را سرزنش می کنند و می گویند خنده مناسب زن ها نیست.

تعدای از وبلاگ های ایرانی انباشته از خشونت و ستیزه جویی اند تا حدی که انسان از خواندن آن ها وحشت می کند.این وبلاگ نویسان می گویند که می خواهند به خیابان ها بیایند و ترس های خود را با صدای بلند فریاد کنند اما عملا کاری نمی توانند بکنند چون خطر بزرگی آن ها را تهدید می کند،خطر آن که تابو ها را بشکنند و علنا در مقابل والدینشان و جامعه قرار بگیرند.

بنابراین باید گفت وبلاگستان فارسی برای همه ما بیشتر نوعی درمان است تا روزنامه نگاری و درست به همین دلیل است که وبلاگ ها این قدر مهم هستند.وبلاگ ها برای ما وبلاگ نویسان اهمیت دارند چون ما به وسیله آن ها به بیان سرگذشت و ماجراهای مربوط به خودمان می پردازیم و برای وبلاگ خوانان هم مهم اند چون به این وسیله می توانند ما را بفهمند.■

مترجم از آلمانی: رضا شوقی

یاسمین تیفنسی / زود دویچه تسایتونگ(آلمان) / 02/05/2008

 

بالای صفحه