ایگناتس اشتاوب / تاگس انتسایگر / 09/06/2008
زمانی که او در سال 1999 به عنوان گزارشگر"روزنامه فرانکفورتر آلگماینن" (FAZ) به تهران می رفت، در مطلبی نوشت که گمان می کرده وظیفه او تشریح وضعیت ایران، تا سرحد امکان به نحوی عینی و خشک برای خوانندگان مطالبش است.اما هر چه بیشتر کریستیانه هوفمن در ایران می ماند، بیشتر احساس می کرد که دریافت چنین دیدگاهی غیر ممکن است.نوسانات احساسی انسان در زندگی روزمره در تهران چنان به شدت ذهنی و در عین حال آموزنده بود، شکاف میان تصورات و واقعیات چنان بزرگ و مواجهه با زنان و مردان ایرانی چنان تکان دهنده می نمود که این روزنامه نگار که در آن زمان 32 سال داشت نمی توانست بی خیال وفارغ از احساسات، به جایی تکیه بزند و به گزارشگری بپردازد:"تلاش برای سهیم نشدن در این احساسات یا حاشا کردن مشارکت در آن موجب ایجاد اختلاف نظر و ناهماهنگی با شرایط می شد."
گزارش او تحت عنوان" یک کتاب ذهنی"، به عنوان یک مقاله سرشار از واقعیات و اطلاعات محیطی، ماهیت ایران را با نگاهی منصفانه تر به خواننده نشان می دهد.عنوان این گزارش نیز بسیار دقیق است و به یک اثر کنده کاری شده شباهت دارد:"در پس حجاب ایران- آشنایی با یک کشور نهان."(1)
بر کریستیانه هوفمن، پس از آن 4 سالی که به عنوان گزارشگر خارجی در مسکو بود، در جمهوری اسلامی چیزی غیر از آنچه گزارشگرِ در زمان خودش افسانه ای امریکایی، "میشائیل هر" گفته، نرفته است.میشائیل هر در اواخر دهه 60 از ویتنام برای مجله امریکایی"اسکوایر"گزارش تهیه می کرد.او در سال 1977 در"دیسپاتجز" نوشت:" من می رفتم تا درمورد جنگ گزارش بدهم و جنگ هم در مورد من گزارش می داد.یک داستان قدیمی وجود دارد.البته این داستان وجود دارد هر چند تو تا به حال آن را نشنیده ای."
هوفمن هم می کوشد داستان ناگفته ایران را توضیح دهد.قصه ایران در آن روزها داستان ریاست جمهوری محمد خاتمی بود که در سال 1997 به نحو غافلگیر کننده ای به قدرت رسید و امید بسیاری از زنان و مردان در شهر خدا برای داشتن یک زندگی باز و آزاد با این حادثه گره خورد.انتظاراتی وجود داشت که این روحانی هر چند پاک و از دید خودش لیبرال در هشت سالی که در پست ریاست جمهوری قرار داشت، به دلیل قدرت بقا و سرسختی بسیار زیاد سیستم تئوکراسی، نتوانست آن ها را برآورده کند.
دیدگاه کریستیانه هوفمن در مورد آن زمان جالب است.در آن وقت او هم زمان هم به عنوان یک خبر نگار و هم به عنوان همسر سفیر وقت سوئیس در تهران، تیم گولدیمن، در کشور مثل جمهوری اسلامی که دارای ترتیب وآرایشی حساس و پیچیده است،(و البته این زوج یاد گرفتند چگونه درآن زندگی کنند)، اقامت داشت.سفارتخانه به عنوان حوزه ای امن و محافظت شده این امکان را به کریستیانه می داد که بدون مشکل و دردسر با سیاستمداران عالی رتبه طرف گفت وگوی سفارت، روشنفکران و هنرمندان ملاقات کند.او همچنین به عنوان یک زن (و مادر بچه هایی خرد سال) راه ورود به حوزه هایی از جامعه ایرانی را پیدا کرد که یک گزارشگر مرد به ناچار از ورود به آن بازداشته می شود.کریستیانه خود ازموقعیت ممتازش در این جامعه مالامال از تضاد با خبر است و از آن استفاده می کند.او با مردم به اصطلاح ساده و عامی نیز ملاقات می کند، با مومنان شیعه مذهب، معلولان جنگ و فواحش.
سفر در داخل ایران نیز به او کمک می کند تا دیدگاهش در مورد پایتخت را وسعت بخشد.او به اهواز در استان نفت خیز خوزستان، جایی که مردم احساس می کردند حکومت به آنها بی توجه است و در موردشان اهمال می کند، رفت.او یک سفر نیز به شهر بم و ارگ معروفش که از خاک رس ساخته شده انجام داد، جایی که تنها چند ماه پس از سفر او به وسیله یک زلزله پر قدرت با خاک یکسان شد.
این ملاقات ها و رفتن به مکان های مختلف، در کنار تشریح و توصیف زندگی روزمره مردم، در ترسیم کردن تصویری دیگر از ایران که نه تنها سیاه و سفید نبوده بلکه مدرج، ملایم و دارای نقاط رنگی است نیز نقش دارد.کریستیانه هوفمن در اواخر حضورش در ایران نوشت:"هر چه ایران برای ما آشنا و مانوس تر می شود، بیشتر برایمان مرموز و عجیب به نظر می رسد.بعضی از آخرین مقالات من برای روزنامه در حکم موزاییک هایی از تک صحنه ها، وقایع و برداشت هایی است که به عنوان یک نمای کلی، مغایرت ها و تضاد های جامعه ایرانی را منعکس می کند." ■
Christiane Hoffman: Hinter den Schleiern Irans - Einblike in ein verbotenes Land.Dumont-Buchverlag, Köln 2008. 318 Seiten, 36 Franken.
ایگناتس اشتاوب / تاگس انتسایگر / 09/06/2008
به اشتراک بگذارید